بالاخره شد
روز پنجشنبه قبل از اذان مغرب و در سه ماه و بیست و یک روزگی موفق شدم ...
غلت بزنم 
روی تشک بازیم داشتم بازی می کردم که یهو فکری به کله ام زد.
گفتم چطوره یکمی سرم رو بالاتر بگیرم و سعی کنم غلت بزنم. مامان و بابام هم بالا سر من نشسته بودند و من رو تشویق می کردند.
تا اینکه بالاخره تونستم خودم تهنایی بر گردم.
هیجان زیادی توی خونه راه افتاد.
مامان از غلت زدن دومم که چند لحظه بعد از اولی انجام دادم، شروع کرد به عکس گرفتن. بابا مثل شییییییر بالا سرم بود که یه وقت دستم زیرم نمونه و من تمام تلاشم رو برای حرفه ای شدن به کار گرفتم
....






بزن دست قشنگه رو
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بالاخره شد
